رازی و مولوی هر دو به بررسی مرگ هراسی پرداخته اند، رازی آن را در هرحال و نسبت به هرکسی بیماری و برخاسته از وهم و هوی می انگارد و طبیبانه گاه از راه عقل و گاه با ابزار نقل می کوشد آن را بزداید و به زعم خویش درمان کند. راهکار عمده او برای رفع آن، غفلت و رها کردن مرگ اندیشی است. زیرا اندیشیدن به مرگ همواره هراسی در پی دارد.برخورد مولوی به گونه ای دیگر است، او مرگ هراسی هر فردی را در نظام باورهای او تحلیل می کند و به منشایی که عامل ایجاد آن شده، توجه دارد، نتیجه ای هم که می گیرد و راهکاری که ارائه می دهد، نسبت به افراد گوناگون، متفاوت است. در نگاه او نه مرگ اندیشی مستلزم مرگ هراسی است و نه ترس از مرگ همواره غیر عاقلانه و بی فایده. به نظر مولوی به جای غفلت از مرگ باید به طور جدی به آن توجه کرد، این کار به یافتن ارزش های اصیل، تعدیل زندگی، بازگشت به اصالت و رهایی از مسخ کمک می کند.